تبلیغات
Snow Alone | وبسایت اسنوالون - Unfinished Meeting

Snow Alone | وبسایت اسنوالون

photo

well come


Snow Alone | وبسایت اسنوالون

سایت عاشقانه اسنو الون بزرگترین مرجع مطالب عاشقانـه , دلنوشته های رمانتیک , تصاویر عاشقانه و دل نوشته

لیست ترانه های موزیک پلیر آپدیت شد

قبلی بعدی

Unfinished Meeting

متن های بلند عاشقانه دلنوشته عاشقانه

Unfinished Meeting

نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندن کتابی...!
من را چه شده بود...؟؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت و کور و آهنگی که مدام تکرار میشد.
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی رانشانم میداد.
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم..!
نمی دانم، شاید لا به لای این اجناس خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم.
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود...!
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود.
چشمم خورد به یک گوشی تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم...!!
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم...
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده
یک راست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ای دلم را به لرزه بیاندازد..!!!
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را باز کردم.
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی:
"سرکلاس بند نمیشوم.
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیش تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گل آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد..!
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان...
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دو کوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است اما من فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سر همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظار آمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلا هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم..!!
چشمانم را بستم تا خنده ات را یادم بیاید...
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم...
اما نیامدی..!!
مانده بودم زیر بارانی که نمی بارید
بادی که نمی وزید...!!




سایت عاشقانه اسنوالون